درس عاشورا؛ درس محبت و عشق
ضمن عرض تسلیت ایام عزاداری حضرت اباعبدا...الحسین علیه السلام توجه شما را به گلچین سخنرانی پرمحتوای امام خامنه ای که درباره علت وقوع حادثه عاشورا می باشد و در تاریخ 18/2/1377 ایرادشده است جلب می کنیم.برای مطالعه متن کامل سخنرانی می توانید به سایت معظم له به آدرس اینترنتی khamenei.ir مراجعه فرمایید.
درس عاشورا، درس محبّت و عشق
درس عاشورا، درس فداکارى و دیندارى و شجاعت و مواسات و درس
قیام للَّه و درس محبّت و عشق است...
براى این که قدرى معلوم شود که این حادثه چقدر عظیم است،
من سه دوره کوتاه را از دورههاى زندگى حضرت ابىعبداللَّهالحسین علیهالسّلام
اجمالاً مطرح مىکنم. شما ببینید این شخصیتى که انسان در این سه دوره مىشناسد،
آیا مىتوان حدس زد که کارش به آنجا برسد که در روز عاشورا یک عده از امّت جدّش
او را محاصره کنند و با این وضعیت فجیع، او و همه یاران و اصحاب و اهل بیتش را قتلعام
کنند و زنانشان را اسیر بگیرند؟
سه دوره از زندگی اباعبدا... علیه السلام
این سه دوره، یکى دوران حیات پیامبر اکرم است. دوم، دوران
جوانى آن حضرت، یعنى دوران بیستوپنجساله تا حکومت امیرالمؤمنین است. سوم، دوران
فترت بیست ساله بعد از شهادت امیرالمؤمنین تا حادثه کربلاست.
عزیزترین عزیزان پیامبر
در دوران حیات پیامبر اکرم، امام حسین عبارت است از کودک
نور دیده سوگلى پیامبر...
عزیزترین عزیزان پیامبر؛ کسى که رئیس دنیاى اسلام، حاکم
جامعه اسلامى و محبوب دل همه مردم، او را در آغوش مىگیرد و به مسجد مىبرد. همه
مىدانند که این کودک، محبوب دلِ این محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه
خواندن است که این کودک، پایش به مانعى مىگیرد و به زمین مىافتد. پیامبر از منبر
پایین مىآید، او را در بغل مىگیرد و آرامش مىکند. ببینید؛ مسأله این است.
تعظیم و تجلیل و تبجیل حتی خلفا
دوره دوم، دوره بیستوپنجساله بعد از وفات پیامبر تا حکومت
امیرالمؤمنین است. حسینِ جوان، بالنده، عالم و شجاع است. در جنگها شرکت مىجوید،
در کارهاى بزرگ دخالت مىکند، همه او را به عظمت مىشناسند؛ نام بخشندگان که مىآید،
همه چشمها به سوى او برمىگردد. در هر فضیلتى، در میان مسلمانان مدینه و مکه، هر
جایى که موج اسلام رفته است، مثل خورشیدى مىدرخشد. همه براى او احترام قائلند.
خلفاى زمان، براى او و برادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظیم و تجلیل و تبجیل
مىکنند و نامش را به عظمت مىآورند. جوان نمونه دوران، و محترم پیش همه. اگر آن
روز کسى مىگفت که همین جوان، به دست همین مردم کشته خواهد شد، هیچ کس باور نمىکرد.
امام معنوى و مورد احترام همه مسلمانان
دوره سوم، دوره بعد از شهادت امیرالمؤمنین است؛ یعنى دوره
غربت اهل بیت. امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام باز در مدینهاند. امام حسین،
بیست سال بعد از این مدت، به صورت امام معنوى همه مسلمان، مفتى بزرگ همه مسلمانان،
مورد احترام همه مسلمانان، محل ورود و تحصیل علم همه، محل تمسّک و توسّل همه کسانى
که مىخواهند به اهل بیت اظهار ارادتى بکنند، در مدینه زندگى کرده است. شخصیت
محبوب، بزرگ، شریف، نجیب، اصیل و عالم. او به معاویه نامه مىنویسد؛ نامهاى که
اگر هر کسى به هر حاکمى بنویسد، جزایش کشته شدن است. معاویه باعظمتِ تمام این نامه
را مىگیرد، مىخواند، تحمّل مىکند و چیزى نمىگوید.
خطوط اصلی نظام اجتماعی پیامبر:
اول:معرفت در همه ابعاد
اوّل به عنوان مقدّمه عرض کنم: پیامبر اکرم نظامى را به
وجود آورد که خطوط اصلى آن چند چیز بود. من درمیان این خطوط اصلى، چهار چیز را
عمده یافتم: اوّل، معرفت شفّاف و بىابهام؛ معرفت نسبت به دین، معرفت نسبت به
احکام، معرفت نسبت به جامعه،...
دوم:عدالت در همه زمینه ها
خطّ اصلى دوم، عدالت مطلق و بىاغماض بود. عدالت در قضاوت،
عدالت در برخورداریهاى عمومى و نه خصوصى - امکاناتى که متعلّق به همه مردم است و
باید بین آنها باعدالت تقسیم شود - عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و
مسوؤلیتدهى و مسؤولیت پذیرى...
سوم:عبودیت پروردگار در همه کارها
سوم، عبودیّت کامل و بىشریک در مقابل پروردگار؛ یعنى
عبودیّت خدا در کار و عمل فردى، عبودیّت در نماز که باید قصد قربت داشته باشد، تا
عبودیّت در ساخت جامعه، در نظام حکومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى میان
مردم بر مبناى عبودیّت خدا که این هم تفصیل و شرح فراوانى دارد.
چهارم، عشق و عاطفه جوشان
چهارم، عشق و عاطفه جوشان. این هم از خصوصیّات اصلى جامعه
اسلامى است؛ عشق به خدا، عشق خدا به مردم؛ «یحبّهم و یحبّونه»(9)، «ان اللَّه یحبّ
التّوابین و یحبّ المتطهّرین»(10)، «قل ان کنتم تحبّون اللَّه فاتّبعونى یحببکم
اللَّه»(11). محبت، عشق، محبت به همسر، محبّت به فرزند، که مستحبّ است فرزند را
ببوسى؛ مستحّب است که به فرزند محبّت کنى؛ مستحبّ است که به همسرت عشق بورزى و
محبّت کنى؛ مستحبّ است که به برادران مسلمان محبّت کنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت
به پیامبر، محبّت به اهل بیت؛ «الاّ المودّة فى القربى».(12)
جامعه اسلامى به طرف ضعف و تهىشدن
...در اوایلِ بعد از رحلت پیامبر که شما نگاه مىکنید، همه
چیز - غیر از همان مسأله وصایت - سرجاى خودش است: عدالتِ خوبى هست، ذکْرِ خوبى
هست، عبودیّت خوبى هست. اگر کسى به ترکیب کلى جامعه اسلامى در آن سالهاى اوّل نگاه
کند، مىبیند که علىالظّاهر چیزى به قهقرا نرفته است. البته گاهى چیزهایى پیش مىآمد؛
اما ظواهر، همان پایهگذارى و شالودهریزى پیامبر را نشان مىدهد. ولى این وضع
باقى نمىماند. هر چه بگذرد، جامعه اسلامى بتدریج به طرف ضعف و تهىشدن پیش مىرود.
تاریخ «ابناثیر» نقل مىکنم
من حالا فقط چند مثال بیاورم. خواص و عوام، هر کدام وضعى
پیدا کردند. حالا خواصى که گمراه شدند، شاید «مغضوب علیهم» باشند؛ عوام شاید
«ضالّین» باشند. البته در کتابهاى تاریخ، پُر از مثال است. من از اینجا به بعد،
از تاریخ «ابناثیر» نقل مىکنم؛ هیچ از مدارک شیعه نقل نمىکنم؛ حتى از مدارک
مورّخان اهل سنّتى که روایتشان در نظر خود اهل سنّت، مورد تردید است - مثل ابنقتیبه
- هم نقل نمىکنم. «ابنقتیبه دینورى» در کتاب «الامامة والسیّاسة»، چیزهاى عجیبى
نقل مىکند که من همه آنها را کنار مىگذارم.
همه آن چهار چیز تکان خورد
چند مثال از خواص: خواص در این پنجاه سال چگونه شدند که
کار به اینجا رسید؟ من دقّت که مىکنم، مىبینم همه آن چهار چیز تکان خورد: هم
عبودیّت، هم معرفت، هم عدالت، هم محبّت. این چند مثال را عرض مىکنم که عین تاریخ
است.
داستان وام گرفتن صحابه پیامبر از بیت المال و
پس ندادن
...مثال سوم: «سعدبن ابىوقّاص» حاکم کوفه شد. او از بیتالمال
قرض کرد. در آن وقت، بیتالمال دست حاکم نبود. یک نفر را براى حکومت و اداره امور
مردم مىگذاشتند، یک نفر را هم رئیس دارایى مىگذاشتند که او مستقیم به خودِ خلیفه
جواب مىداد. در کوفه، حاکم «سعدبن ابىوقّاص» بود؛ رئیس بیتالمال، «عبداللَّهبن
مسعود» که از صحابه خیلى بزرگ و عالى مقام محسوب مىشد. او از بیتالمال مقدارى
قرض کرد - حالا چند هزار دینار، نمىدانم - بعد هم ادا نکرد و نداد. «عبداللَّهبنمسعود»
آمد مطالبه کرد؛ گفت پول بیتالمال را بده. «سعدبن ابىوقّاص» گفت ندارم. بینشان
حرف شد؛ بنا کردند با هم جار و جنجال کردن. جناب «هاشمبن عتبةبنابىوقّاص» - که
از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام و مرد خیلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد
است، شما هر دو از اصحاب پیامبرید، مردم به شما نگاه مىکنند. جنجال نکنید؛ بروید
قضیه را به گونهاى حل کنید. «عبداللَّه مسعود» که دید نشد، بیرون آمد. او به هر
حال مرد امینى است. رفت عدّهاى از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل
خانهاش بیرون بکشید - معلوم مىشود که اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او
هم یک عدّه دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این که «سعدبنابىوقّاص»،
قرض خودش به بیتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابىوقّاص»
از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، یکى از آنهاست؛ بعد از چند سال، کارش به اینجا
رسید. ابناثیر مىگوید: «فکان اول مانزغ به بین اهل الکوفه»(32)؛ این اوّل حادثهاى
بود که در آن، بین مردم کوفه اختلاف شد؛ به خاطر اینکه یکى از خواص، در دنیاطلبى
اینطور پیش رفته است و از خود بىاختیارى نشان مىدهد!
ماجرای بذل و بخشش بیت المال به فامیل خود
ماجراى دیگر: مسلمانان رفتند، افریقیه - یعنى همین منطقه
تونس و مغرب - را فتح کردند و غنایم را بین مردم و نظامیان تقسیم نمودند. خمس
غنایم را باید به مدینه بفرستند. در تاریخ ابناثیر دارد که خمس زیادى بوده است.
البته در اینجایى که این را نقل مىکند، آن نیست؛ اما در جاى دیگرى که داستان
همین فتح را مىگوید، خمس مفصلى بوده که به مدینه فرستادهاند. خمس که به مدینه
رسید، «مروان بن حکم» آمد و گفت همهاش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او
فروختند!(33) پانصدهزار درهم، پول کمى نبود؛ ولى آن اموال، خیلى بیش از اینها ارزش
داشت. یکى از مواردى که بعدها به خلیفه ایراد مىگرفتند، همین حادثه بود. البته
خلیفه عذر مىآورد و مىگفت این رَحِم من است؛ من «صله رَحِم» مىکنم و چون وضع
زندگیش هم خوب نیست، مىخواهم به او کمک کنم! بنابراین، خواص در مادیّات غرق شدند.
جواب سلمان و گریه جناب عمر
یک وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملک انا ام
خلیفه؟»(43)؛ به نظر تو، من پادشاهم یا خلیفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسیار معتبرى
بود؛ از صحابه عالىمقام بود؛ نظر و قضاوت او خیلى مهم بود. لذا عمر در زمان
خلافت، به او این حرف را گفت. «قال له سلمان»(44)، سلمان در جواب گفت: «ان انت
جبیت من ارض المسلمین درهماً او اقلّ او اکثر»(45)؛ اگر تو از اموال مردم یک درهم،
یا کمتر از یک درهم، یا بیشتر از یک درهم بردارى، «و وضعته فى غیر حقّه»(46)؛ نه
اینکه براى خودت بردارى؛ در جایى که حقّ آن نیست، آن را بگذارى، «فانت ملک لا
خلیفة»(47)، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و دیگر خلیفه نیستى. او معیار را بیان
کرد. در روایت «ابن اثیر» دارد که «فبکا عمر»(48)؛ عمر گریه کرد. موعظه عجیبى است.
بزرگترین گناه انسانهاى ممتاز و برجسته
این مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم که دنبالهرو
خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حرکت مىکنند. بزرگترین گناه
انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، این است که انحرافشان موجب
انحراف بسیارى از مردم مىشود. وقتى دیدند سدها شکست، وقتى دیدند کارها برخلاف
آنچه که زبانها مىگویند، جریان دارد و برخلاف آنچه که از پیامبر نقل مىشود،
رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حرکت مىکنند.
یک ماجرا هم از عامّه مردم
و اما یک ماجرا هم از عامّه مردم: حاکم بصره به خلیفه در
مدینه نامه نوشت مالیاتى که از شهرهاى مفتوح مىگیریم، بین مردم خودمان تقسیم مىکنیم؛
اما در بصره کم است، مردم زیاد شدهاند؛ اجازه مىدهید که دو شهر اضافه کنیم؟ مردم
کوفه که شنیدند حاکم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خلیفه گرفته است، سراغ
حاکمشان آمدند. حاکمشان که بود؟ «عمّار بن یاسر»؛ مرد ارزشى، آنکه مثل کوه،
استوار ایستاده بود. البته از این قبیل هم بودند - کسانى که تکان نخورند - اما
زیاد نبودند. پیش عمّار یاسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اینطور بخواه و دو شهر
هم تو براى ما بگیر. عمّار گفت: من این کار را نمىکنم. بنا کردند به عمّار حمله
کردن و بدگویى کردن. نامه نوشتند، بالاخره خلیفه او را عزل کرد!(50)
عبرت، اینجاست
شبیه این ماجرا براى ابىذر و دیگران هم اتّفاق افتاد.
شاید خود «عبداللَّهبنمسعود» یکى از همین افراد بود. وقتى که رعایت این سررشتهها
نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوک مىشود. عبرت، اینجاست.
انسان این تحوّلات اجتماعى را دیر مىفهمد
عزیزان من! انسان این تحوّلات اجتماعى را دیر مىفهمد؛
باید مراقب بود. تقوا یعنى این. تقوا یعنى آن کسانى که حوزه حاکمیتشان شخص خودشان
است، مواظب خودشان باشند. آن کسانى هم که حوزه حاکمیتشان از شخص خودشان وسیعتر
است، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب دیگران باشند...
اگر مراقبت نباشیم، در امتحان مردود مىشویم!
... اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همینطور بتدریج از
ارزشها تهیدست مىشود و به نقطهاى مىرسد که فقط یک پوسته ظاهرى باقى مىماند.
ناگهان یک امتحان بزرگ پیش مىآید - امتحان قیام ابىعبداللَّه - آن وقت این جامعه
در این امتحان مردود مىشود!
من به عزیز زهرا، چهره هم درهم نمىکشم
گفتند به تو حکومت رى را مىخواهیم بدهیم(51). رىِ آن وقت،
یک شهر بسیار بزرگ پُرفایده بود. حاکمیت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز
استانداران ما یک مأمور ادارى هستند؛ حقوقى مىگیرند و همهاش زحمت مىکشند. آن
زمان اینگونه نبود. کسى که مىآمد حاکم شهرى مىشد، یعنى تمام منابع درآمد آن شهر
در اختیارش بود؛ یک مقدار هم باید براى مرکز بفرستد، بقیهاش هم در اختیار خودش
بود؛ هر کار مىخواست، مىتوانست بکند؛ لذا خیلى برایشان اهمیت داشت. بعد گفتند
اگر به جنگ حسینبنعلى نروى، از حاکمیت رى خبرى نیست. اینجا یک آدم ارزشى، یک
لحظه فکر نمىکند؛ مىگوید مردهشوى رى را ببرند؛ رى چیست؟ همه دنیا را هم به من
بدهید، من به حسینبنعلى اخم هم نمىکنم؛ من به عزیز زهرا، چهره هم درهم نمىکشم؛
من بروم حسینبنعلى و فرزندانش را بکشم که مىخواهید به من رى بدهید؟! آدمى که
ارزشى باشد، اینطور است...
ابا عبدا... علیه السلام ، یکتنه در مقابل
سراشیب سقوط
در اینجا یک کلمه راجع به تحلیل حادثه عاشورا بگویم و فقط
اشارهاى بکنم. کسى مثل حسینبنعلى علیهالسّلام که خودش تجسّم ارزشهاست، قیام مىکند،
براى اینکه جلوِ این انحطاط را بگیرد؛ چون این انحطاط مىرفت تا به آنجا برسد که
هیچ چیز باقى نماند؛ که اگر یک وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى کنند و مسلمان
زندگى کنند، چیزى در دستشان نباشد. امام حسین مىایستد، قیام مىکند، حرکت مىکند
و یکتنه در مقابل این سرعت سراشیب سقوط قرار مىگیرد. البته در این زمینه، جان
خودش را، جان عزیزانش را، جان على اصغرش را، جان على اکبرش را و جان عباسش را فدا
مىکند؛ اما نتیجه مىگیرد.
حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشورا
«و انا من حسین»؛ یعنى دین پیامبر، زنده شده حسینبنعلى
است. آن روى قضیه، این بود؛ این روى سکه، حادثه عظیم و حماسه پُرشور و ماجراى
عاشقانه عاشوراست که واقعاً جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه، نمىشود قضایاى
کربلا را فهمید. باید با چشم عاشقانه نگاه کرد تا فهمید حسینبنعلى در این
تقریباً یک شب و نصف روز، یا حدود یک شبانهروز - از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا -
چه کرده و چه عظمتى آفریده است! لذاست که در دنیا باقى مانده و تا ابد هم خواهد
ماند. خیلى تلاش کردند که حادثه عاشورا را به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند.
۱۳۷۷/۰۲/۱۸ بیانات در خطبههاى
نمازجمعه
·
9) مائده: 54
·
10) بقره: 222
·
11) آلعمران: 31
·
12) شورى: 23
·
32) ابناثیر، ج 3، ص
82 تا 83
·
33) ابناثیر، ج 3، ص
88 تا 91
·
43) الى 15. ابناثیر،
ج 3، ص 59
·
44)
·
45)
·
46)
·
47)
·
48)
·
50) تاریخ ابناثیر،
ج 3، ص 30 تا 31
·
51) اشاره به ماجراى
خفّتیار «عمربنسعد ابىوقّاص»